
مجموعهي داستان تازهاي از
مجيد دانشآراسته منتشر ميشود.
به گزارش خبرنگار بخش كتاب
خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، دانشآراسته در ادامهي نگارش داستان
كوتاه، به مجموعهي «گنجشكها در بالكن» رسيده است. اين مجموعه
دربرگيرندهي 18 داستان كوتاه است كه در همين چند سال اخير نوشته شدهاند و
از سوي نشر افراز منتشر خواهد شد.
اين داستاننويس شمالي كه به
تعبير خودش، 40 سال است مينويسد، اخيرا نيز مجموعههاي داستان «اشتباه
قشنگ» و «خط خوش شهر» را از سوي نشر يادشده منتشركرده است. همچنين «قضيهي
فيثاغورث با يك صفر دوگوش» را به همراه مجموعهي داستان «ساختارشكن چشمها»
از سوي نشر سمام عرضه كرده است. از سويي، كتاب «حضور دلپذير» او را نشر
روزگار به چاپ رسانده است.
مجيد دانشآراسته متولد سال 1316
در رشت است و از آثارش به داستان بلند «نسيمي در كوير» و مجموعههاي
داستان «استخوانهاي تهي»، «سفر به روشنايي»، «خاكسترنشين راه طلوع»، «مو
به مو»، «در صداي باد»، «متن خود يك كوير است» و «روز جهاني پارك شهر و
زبالهداني» ميتوان اشاره كرد.
مجید دانش آراسته: این قدر بی قراری نکن. بیخود پاهایت را به زمین نکوب. من از تو ناراحت ترم. یک بار که رنگ را ریختی. کار خودت را مشکل می کنی. من باید پاهایت را رنگ کنم. پاهایت برایم خیلی مهم است. من با پاهای تو کار دارم.مجبورم دوباره پاهایت را رنگ کنم... با هر بدبختی بود پاهایش را رنگ کردم. حالا یکدست سیاه شده بود. گردن و پشتش را دیروز رنگ کرده بودم. به پشتش دست کشیدم. رنگ خشک شده بود. با او حرف زدم: "فردا تو را از طویله بیرون می برم." با او حرف می زدم. که در حقیقت ترس را از خودم دور کنم. پیشانی اش را بوسیدم." چند روز مهمان من هستی. به خدا من این کاره نیستم. تو را پیش صاحبت می فرستم." خیال می کردم حرفم را می فهمد و آرام می شود. اما یک بند ماغ می کشید و می خواست از طویله بیرون برود. می ترسیدم میرزا علی صدایش را بشنود و ردش را بگیرد. او را محکم بستم. حیوان نمی توانست سرش را به طرف خانه میرزا علی برگرداند:" خودت تقصیر داری. من دلم نمی خواهد تو را اذیت کنم. ولی چه کنم که زبان سرت نمی شود. " گوشه ای ایستادم و نگاهش کردم. پاهایش را خوب رنگ زده بودم. از ماغ کشیدن خسته شده بود. نوازشش کردم و گفتم: " حالا شدی پسر خوب!" خیال می کردم. دیگر ماغ نمی کشد. اما وقتی زنم را توی طویله دید باز ماغ کشید. گلایه وار ماغ می کشید. به میرزا علی بد و بیراه گفتم:" تو مرا وادار به این کار کردی. تو را می شناختم که چه آدمی هستی. همین که می گفتم گاو تو رامی خواهم، دماغم را می سوزاندی." با اینحرفها درحقیقت می خواستم بار گناهم را کم کنم. می ترسیدم میرزا علی سراغ گاو را از من بگیرد. اگر مردم می فهمیدند که گاو میرزا علی را دزدیده ام، دیگر جایم توی "لیشاوندان" نبود. به گردنش دست کشیدم. می خواستم باز پیشانی اش را ببوسم که گردن کشید. آرام به پهلویش زدم:" می خواهی شاخم بزنی؟" جلوش علف ریختم. سرش را برگرداند. با او حرف زدم:" بخور حیوان. قهر نکن." از طویله بیرونش آوردم که آرامش کنم. چند بار او را دور حیاط گرداندم. می خواستم با محیط خانه آشنایش کنم. ولی هر وقت طنابش را شل می کردم، مرا با خود به طرف خانه میرزا علی می کشاند. طنابش را محکم کشیدم:" تو باید به اینجا عادت کنی." باز او را دور حیاط گرداندم. شب شد. خدا را شکر کردم. ابرها کنار رفته بودند. آسمان پر از ستاره شده بود. هوشیار خوابیدم. می ترسیدم طناب را پاره کند. صبحدم از صدای باران بیدار شدم. به شانس خودم لعنت کردم. باران کار را خراب کرده بود. با هزار بدبختی گاو را رنگ کرده بودم. می ترسیدم پاک شود. مزرعه من کنار مزرعه میرزا علی بود. این خودش بدبختی بود. کارم عقب افتاده بود. نمی توانستم منتظر بمانم که باران بند بیاید. گاو را از طویله بیرون آوردم. رویش پتو کشیدم. باران پتو را سنگین کرده بود. حیوان به زحمت راه می رفت. این طوری که نمی توانستم زمین را شخم بزنم. در فکر بودم که چه کار کنم. در همین وقت فکری به خاطرم رسید و بی اختیار گفتم:" پیدا کردم. رویش پلاستیک می کشم." از توی طویله پلاستیک را بیرون آوردم. اندازه گاو را گرفتم. به زنم گفتم که پلاستیک را مثل قبا درست کند. زنم پلاستیک را دوخت. پلاستیک را روی گاو انداختم. خیالم راحت شد. باران دیگر نفوذ نمی کرد که رنگش را از بین ببرد. گاو را از خانه بیرون آوردم و گفتم:" خدایا به امید تو. تو که از دلم با خبری." میرزا علی روی زمین کار می کرد. هوای گاو را باید می داشتم. اگر غافل می شدم، گاو خودش را به میرزا علی می مالید و بند را آب می داد. و این خطرناک بود. به میرزا علی گفتم:" خدا قوت" میرزا علی گفت:" خدا به همراهت. " بعد با تعجب مرا نگاه کرد و گفت " برایش قبا دوخته ای؟" فهمیدم چه می خواهد بگوید. چرا برای بچه هایت قبا نمی دوزی؟ این اخلاقش بود. به آدم زخم زبان می زد. توی دلم گفتم:" اگر پول داشتم منتظر دستور تو نمی ماندم. برای قبای بچه ها، برایش قبا دوختم. گاو میرزا علی را نگاه می کرد. هر چه طنابش را می کشیدم. سرش را برنمی گرداند. میرزا علی جلو آمد. دلم فرو ریخت.
میرزا علی به پشت گاو دست کشید و گفت:" چرا طنابش را می کشی؟ مگر آموخته نیست؟"
گفتم :"چرا"
میرزا علی گفت:" طنابش را شل کن. حیوان دارد خفه می شود." باز به پشت گاو دست کشید و گفت:" این قدر چشم شبیه می شود!"
خودم را به آن راه زدم و گفتم:" چشمهایم شبیه گاو شده؟"
میرزا علی گفت:" من جسارت نمی کنم. چشم هایش شبیه چشمهای گاو من است."
خدا را شکر کردم که حیوان زبان ندارد. طنابش را محکم گرفتم. میرزا علی گفت:" خبر داری؟"
گفتم: "آره چقدر دزد فراوان شده!"
میرزا علی گفت:" کار دزد نیست کار خودی است."
باز خدا را شکر کردم که حیوان زبان ندارد. برای همین گفتم:" تو لیشاوندان ما گاو دزد نداشتیم."
میرزا علی گفت:" برای همین می گویم کار دزد نیست."
گاو را به دنبالم کشیدم. گاو از جایش حرکت نمی کرد. با چوب به پایش زدم. میرزا علی گفت:" نزن! عادت می کند.بترسانش!"
گفتم چه کار کنم. راه نمی رود." با هر بدبختی بود نگاه گاو را از میرزا علی جدا کردم. توی باران مزرعه را شخم می زدم. روزها می گذشت و رنگ گاو کم کم از بین می رفت میرزا علی کارش را تمام کرده بود. و این از شانس من بود.کارم که تمام شد، گاو رنگ اصلی خودش را پیدا کرده بود.دیگر با او کار نداشتم. گاو را حسابی شستم. بعد از طویله بیرون آوردم و گفتم:" خیلی اذیتت کردم حیوان ناچار بودم. سرمحصول حق الزحمه ات را می دهم." بلند گفتم که یادم باشد. بعد طناب را از گردن گاو باز کردم و گفتم:" برو بسلامت." گاو به طرف خانه میرزا علی می رفت. باد صدای بچه ها را می آورد که با خوشحالی فریاد می کشیدند. گاو پیدا شده ! گاو پیدا شده!
نور هرکجا که بشکند،
گوشهی دیگری روشن میشود!
محمود طیاری:من به کسانی که مجید دانشآراسته را درک میکنند، درود میفرستم.او چونان من، با بیش از پنجاه سال به کارِ نوشتن، در عین پیرسالی، بُرنا و توانا است؛ و مثل روح «آکاکی آکاکویچ»، قهرمان «شنلِ» گوگول، داستانسرای شهیر روس، به جای برداشتن شنل از دوشِ اشراف و ژنرالها، در خیابانهای سردِ شب، در شهر سن پترزبورگ، پرسه در خیابانهای شهر ِمهگرفتهمان، رشتِ نجیب و زیبا، میزند؛تا طعمهای مردمی از نیرویِ کار، یا بینوا را، از دهانِ گرگ گرفته، در معبر تاریخِ قسی و نانوشتهمان،زندگی ابدی به آن ببخشد.
شگفت و ناباور اینکه، روح او معبر حلولِ صدها قهرمان داستان شده، وشهرت و شاید محبوبیتاش، نزد نازکطبعانِ خیال، و به نفع آنان مصادرهی به مطلوب، یعنی به دلخواه گردیده است.اما چه باک…
او-دانش آراسته- تاوانِ این همه را از پیش، با کولبار رنج خویش میدهد.
مجید دانش آراسته، براستی«قهرمان داستان»ی است که مینویسد، با هزار چهره هم مینویسد.کاش میشد، نمایشی با حضور این تکچهرهها میآفریدم.این زبان مودار، که بیاعتنا به ُتریج قبای هرکس، استخوان لیسدهی مردمان محروم را، بر کولبار داستانهای خویش،حمل میکند، با هر چه قدر اضافه بار، وامدارِ کسی نیست.او انگار رستاخیزی پیشِ رو دارد،اما روزگاری خود بر دوش قهرمانان داستان های خود،این مردمان محروم،بظاهر مُردگان بی قوت و غذا،اما براستی زنده، ُبرده خواهد شد و آن رستاخیزی دیگر است.
حال، شأنِ قهرمان بودن زیبندهی نویسندهای چون اوست و این اتفاق بعداز یک دوره تاریخی، که گورگی، قهرمان آن بود، تنها برای نویسنده ای چون ریموند کارور اتفاق افتاده و بس!
و اما نگاهی گذرا، به چند روایت، یا دیالوگ یا مونولوگ از داستان های او:
در «عقل اجاره ای» :
«تنها مربی است که میداند چه موقع بازی کن را تعویض کند.حتی اگر یک فوق ستاره باشد.پس نباید بهاو ایراد گرفت که چرا زبان آن کشور را یاد نمیگیرد.مربی که نمیخواهد توی آن کشور زندگی کند؛ یا از آنجا زن بگیرد.اما اگر کسی بگوید:یک تیم با «عقل اجارهای»هرگز پیروز نخواهد شد؛ این از موضوع بحث ما خارج است!»
«عقل اجارهای»را هیچ جوری نمیشود تعریف کرد؛ فقط باید آن را خواند.این داستان ۳۰۰ کلمهای، با هوش برتری نوشته شده و به نحو دلپذیری ما را مجابِ حرفی میکند که اگر به زبان دوربین گفته میشد، تنها «وودی آلن»میتوانست در سینمای طنز آنرا بزند؛ و بیشباهت به گل پایانیِ بازی در دقیقهی۹۰ نیست.تمام محاسبات یک بازیِِِ زبانی، روی چمن سبز متالیکِِ یک استادیوم بزرگ ورزشی، در آن منظور شده است.
عقل اجارهای را میشود با حکاکی روی پلاک، بر سردر سازمانِ «جهانی فیفا» نصب کرد.
مجید دانش آراسته، «رقصِ پای زبان» ما را، با «حضوری دلپذیر» و شوتِ یک گلِ طلایی با «عقلی این بار نه اجاره ای»، یک به یک کرد!
در داستان« ولوو»، راوی رانندهی یک کامیون است، بار زده برای بندرانزلی ،هوای دریا هم به سرش است.کنار جاده توقف میکند، برای ناهار در رستوران…پسرش هوس کلاه حصیری میکند و به سمت جاده می رود و زیر چرخ های یک کامیون له میشود.راوی به خاطر میآورد که آن کامیون چطور فرار کرده ، و این را عقوبتِ تصادف و متعاقب آن، فراری که بیست سال پیش کرده، می داند. اما ناباورانه از زبان مخاطبش، صاحبِ رستوران، به اشک و آه می شنویم:
«آن پسر، که زیرگرفتی، بچهی من بود!»
در داستان «لوله بخاری»طنزی تلخ وسیاه به کار رفته.مادری در واپسین روزهای بیماری، در سایه روشن اتاق، لولهی بخاری را جای یک شبح یا عاشق خود گرفته، و با آن به راز و نیاز است.
در روایتِ داستان، آمده: بعضی قاریها میترسند با ُمرده تنها بمانند.یکی از بستگان ُمرده باید کنارش باشد.ولی بعضیها احتیاجی به این بستگان ندارند.چون شب از نیمه گذشت، کنار ُمرده میخوابند:
اگرچه مادرم خیال میکرد که «قاری » یک لوله بخاری است .اما من می دانستم که او دیگر از لوله بخاری جدا شده و دارد به پدرم میگوید:«آقاجان، کجایی؟ من دارم می آیم!»
در حسی عجیب و آشنا، آدم با کارهای مجید دانش آراسته، اُخت میشود.این حس، به وضوح با مجموعه داستان « متن، خود یک کویر است.»در من تجربه شد.و در این آخرین مجموعه او- یعنی« حضور دلپذیر»، بار دیگر نمود پیدا کرد.
مخاطب به لحن و صدای نویسنده عادت میکند و اصلا دلش نمیخواهد این صدا، در روایت داستانهای او خاموش بشود؛ که نمیشود: چون جویندگان دانش، پیام شان نور است، و نور هرکجا که بشکند،گوشهی دیگری روشن میشود!

مجيد دانشآراسته به يازدهمين مجموعهي داستانش رسيد.
به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، اين مجموعهي داستان با نام «ساختارشكن چشمها» از سوي نشر سماء منتشر شده است.
دانشآراسته مجموعهي داستان جديدش را با فضايي شهري توصيف كرد كه به دغدغهي طبقهي متوسط ميپردازد و گفت: سعي دارم روابط، كنشها و مطالبات عمومي طبقهي متوسط را در آثارم منعكس كنم.
او كه به تعبير خودش 40 سال است مينويسد، در حالي به پايان نيمهي اول سال جاري ميرسد كه چهار مجموعهي داستانش را در اين سال منتشر كرده و معتقد است كه اگر باد موافق باشد، آثار ديگري را هم تا پايان سال منتشر خواهد كرد.
مجيد دانشآراسته متولد سال 1316 در رشت است و از آثارش به داستان بلند «نسيمي در كوير» و مجموعههاي داستان «استخوانهاي تهي»، «سفر به روشنايي»، «قضيهي فيثاغورث با يك صفر دوگوش»، «خاكسترنشين راه طلوع»، «مو به مو»، «در صداي باد»، «متن خود يك كوير است»، «روز جهاني پارك شهر و زبالهداني» و «اشتباه قشنگ» ميتوان اشاره كرد.
نقدی بر مجموعه داستان اشتباه قشنگ مجید دانش آراسته
روزنامه ی همشهری- فرشته نوبخت:با اين سير پرسرعت تمايل آثار ادبي به سوي مينيماليسم و كوتاه و كوتاهترشدن داستانها، گاه به آثاري برميخوريم كه در عين ناتمامي، در همان فرم و شكلي كه خلق شدهاند، كامل و تماماند
و ميشود گفت كه داستانهاي مجموعه «اشتباه قشنگ» نيز به فراخور مضمون و فرم روايتي كه دارند، چنيناند. بهنظر ميرسد كه هر 25 داستان يا داستانواره اين مجموعه، طرحي از دغدغههاي ذهني و تراوشات روحي و عاطفي نويسنده هستند كه انگار نويسنده عامدانه كوشيده تا راه را براي سرازيرشدنشان روي كاغذ، هموار سازد و اين اتفاقي است كه خوب يا بد، در داستانهاي اين مجموعه رخ داده است.
بعد از خواندن چند داستان از اين مجموعه، بهنظرمان ميرسد كه روح و احساس مشتركي ميان داستانها در جريان است؛ چيزي كه بهرغم تكتك و مستقل بودن هر كدام از داستانها و مضامين آنها، همچون ريسماني همهشان را به بند كشيدهاست. پيشتر كه ميرويم، احساس ميكنيم، نويسنده با داستانهايش مانند خاطرات روزانه و مانند بستري براي ثبت افكار و احساساتش برخورد كردهاست؛ و با خواندن داستان آخر، يعني «پوستاندازي» بهوجود چنين رابطهاي در ميان داستانها، متمايلتر ميشويم.
اغلب داستانها، طرحهاي پررنگ و پركششي با يك درونمايه مدرنيستيِ مشترك هستند؛ تنهايي. تنهايي انسان، بهصورت نمايش فرديت، در غالب داستانها تكرار شده است؛ تكراري كه با تعمد، موجب انتقال تلقي حضور نويسنده در متن ميشود. گويي نويسنده هوشيارانه كوشيده تا سايهاي از خود در متن باقي گذارد و استفاده از راوي اول شخص و منِ روايتگر، در غالب داستانها، يعني در 21 داستان از 25 داستان، چنين تلقياي را قوت ميبخشد.
اما شايد با كمي باريكبيني و موشكافي بايد گفت كه پايانبندي بسياري از داستانها عجولانه يا به تعبيري ديگر و با اندكي خوشبيني، ضربهاي است؛ گويي نويسنده در جايي كه خودش تصميم ميگيرد و نه بنا بر ضرورت متن، خواننده را گاه شگفتزده، زماني سردرگم و در جاهايي منتظر رها ميكند و به اين ترتيب پايان اغلب داستانها باز و ناتمام است. اما اين پايانبندي باز، نتوانسته داستانها را از آسيب شتابزدگي نجات ببخشد.
شاهد مثال اين مدعا، داستان بسيار كوتاهِ «نان» است. در اين داستان، خواننده آنقدر شتابزده و باسرعت در جريان سقوط ساسان از مسير سعادت احتمالي- يعني دانشگاه- تا تصادف ضمن مسافركشي در جاده قرار ميگيرد كه وقتي در ميان چند جمله نهايي داستان، به صحنه وجود نان در صندوق عقب برميخورد، منطق آن را براي لحظهاي فراموش ميكند. چه نيازي، ساسان را به اين ورطه ميكشاند؟ چه ميشود كه او درس را رها ميكند، در بنگاه ملكپور مشغول ميشود و راوي [پدر ساسان] چگونه در آن لحظه رنجآور، در رابطه با آن تكه نان و پول خردهاي ريختهشده كف جاده، به چنان استدلالي ميپردازد؟
شايد اگر قطعه پاياني اين داستان كه در حقيقت تنها قطعهاي است كه در آن واقعا به ذهنِ راوي، يعني پدر ساسان نزديك ميشويم، با تأمل بيشتري نوشته ميشد، يا تصوير بهتري داده ميشد، با توجه به قوتِ طرح داستاني آن، نتيجه درخشاني به دست ميآمد.
ساسان كنار جاده افتاده، رويش چادر كشيدهاند، در اطرافش مقداري پول ريختهاند. در صندوق عقب از جا كنده شده و يك تكه نان خشك توي صندوق عقب به چشم ميخورد و اين نشان ميدهد كه ملكپور دروغ نگفته (ص10/داستان نان).
اين شتابزدگي كه در پايانبندي برخي داستانها ديده ميشود، متأسفانه گاه به نثر داستانها هم تسري يافته است. بسياري از جملات، صرفنظر از منظر زيباشناختي، نياز به ويرايش و بازنويسي از سر حوصله و دقت دارند. ويرگولگذاريها و حتي پارگرافبنديهاي اغلب داستانها از كمدقتي رنج ميبرند.
با اينحال، مجموعه داستان اشتباه قشنگ، از نظر طرح داستانها و از لحاظ ژانر كه داستانها به لحاظ كوتاهِ كوتاه بودن، در آن ميگنجند و نيز به جهت نگاه و سبك مخصوص دانشآراسته در نگارش داستانها، قابل تأمل است. بعد از خواندن داستانهاي اين مجموعه احساس ميكنيم كه دريچهاي تازه به رويمان گشوده شده است. زبان داستانها بهرغم شتابزدگي نثر، روان و يكدست است و شيوه روايت داستانها، حكايت از توانايي بالاي نويسنده براي قصهپردازي دارد.
مجيد دانشآراسته نخستين مجموعه داستان خود را با عنوان «استخوانهاي تهي» در سال1342 منتشر كرد، از ديگر آثار او، ميتوان به رمان «نسيمي در كوير»، «خاكسترنشين راه طلوع» و «خط خوش شهر» اشاره كرد.
از مجموعه داستان متن خود یک کویر است- مجید دانش آراسته:تو پیرزنی، من پیرمرد. تو آن طرف باغِ چای خانه داری. من این طرف باغِ چای خانه دارم. تو مرغ و خروس داری. من هم یک مرغ و خروس دارم. تو یک مرغ سفید پاکوتاه داری. من یک مرغ سیاه پاکوتاه دارم. پاکوتاه تو می رود لای بوته های چای تخم می کند. پاکوتاه من می رود لای بوته های چای تخم می کند. مرغ و خروس تو به خانه ی من می آیند. مرغ و خروس من به خانه ی تو می روند. پسر تو در جنگ کشته شده. پسر من در جنگ مفقود شده. تو با یک زن و شوهر جوان همسایه ای. من با یک زن و شوهر جوان همسایه ام. همسایه های من با هم دعوا می کنند. همسایه های تو هم دعوا می کنند.این مرد به زنش می گوید: تو هنوز مرا نشناختی. این زن جواب می دهد: تو هم مرا نشناختی. آن مرد جواب می دهد: تو هم مرا نشناختی. تو به یاد زندگی خودت می افتی. من هم به یاد زندگی خودم می افتم. صبح از صدای مرغ و خروس بیدار می شویم. این مرد با زنش آشتی می کند. آن زن با مردش آشتی می کند. این مرد می گوید: امشب می رویم بیرون شام می خوریم. آن مرد می گوید: امشب می رویم بیرون شام می خوریم. نه تو کسی را داری با او شام بخوری. نه من کسی را دارم با او شام بخورم. این ها از بیرون می آیند. آن ها هم از بیرون می آیند. تو یک شب را پشت سر می گذاری. من هم یک شب را پشت سر می گذارم. همسایه ی من می گوید: صبح خیلی کار دارم. همسایه ی تو می گوید: صبح خیلی کار دارم. می روند می خوابند. من و تو می خوابیم که دیگر بیدار نشویم. اما با صدای مرغ و خروس از خواب بیدار می شویم. زندگی شروع می شود. دیشب خواب پسرت را دیده ای. من هم خواب پسرم را دیده ام. تو انتظار نمی کشی، اما من انتظار می کشم. چرا از هم نمی پرسیم چه باید بکنیم؟ همسایه ی من نمی داند چه فکر می کنم. همسایه ی تو نمی داند چه فکر می کنی. از تو می پرسم به چه فکر می کنی؟ از من می پرسی به چه فکر می کنم؟ تو می گویی: نگاه می کنم. من می گویم: نگاه می کنم. بیا با هم با مرغ پاکوتاه حرف بزنیم. تو در لانه را باز می کنی. پیدایش نیست. من در لانه را باز می کنم. پیدایش نیست. صبح می رویم باغ چای پیداشان کنیم. تو از آن طرف باغ می آیی. من از این طرف باغ می آیم. تو مرغ پاکوتاهت را پیدا نمی کنی. من مرغ پاکوتاه ام را پیدا نمی کنم. چقدر زندگی ما شبیه هم است.
داستان خط خوش شهر
شرح پریشانی ام زیاد وقصه ام دراز است. همسرم مرا تنها گذاشته و با بچه هایم رفته بود فرانسه. خودم مقصر بودم. اما وانمود می کردم همسرم باعث اعتیادم شده. با سرمایه ی خودم چند تا کتاب چاپ کرده بودم که روی دستم مانده بود. تصمیم گرفتم کنار خیابان بساط پهن کنم. روی یک مقوا با خط خوش بنویسم« از تولید به مصرف» که نظر عابران فرهنگ دوست را جلب کنم و کتاب ها را به فروش برسانم. اما شاعران جوان زرنگ تر بودند و زودتر از من به این فکر افتاده بودند. در گوشه و کنار شهر با نیروی جوانی ایستاده بودند و کتاب هاشان را به مردم عرضه می کردند. و از این کار صرف نظر کردم و به مصاحبه ای خودنوشت اکتفا کردم که مردم فرهنگ دوست را از نظریات و افکارم با خبر کنم. شما خوب می دانید اگر تخیل یک نویسنده ی شکست خورده را از او بگیرند دیگر چیزی برایش نمی ماند. البته درستش این بود که به جای تخیل، توهم به کار می بردم. و از این بابت از مردم فرهنگ دوست معذرت می خواهم. من هم یک نویسنده ی شکست خورده بودم و بیماری خودم را می شناختم. بیماری ام عود کرده بود. عوض این که به موضوعات مد روز از قبیل جدا شدن فرم از محتوا، معنا زدایی، حذف نویسنده از متن، این همانی، خطی و غیر خطی، و دیگر چیزها بپردازم، دست توی لانه ی زنبور کرده، از همسران هنرمندان رخ در نقاب کشیده حرف زده بودم و به قول معروف آب به آسیاب دشمن ریخته بودم وبا نادیده گرفتن مقاومت و فداکاری شبانه روزی آنها ناجوانمردانه اظهار نظر کرده بودم که همسران هنرمندان متوفا دروغگویان بزرگ تاریخ اند. دلیل آورده بودم بعد از مرگ آنهاست که آبی زیر پوستشان می رود. چون دیگر زندگی شان دست خودشان است و مجبور نیستند زندگی خود را پای این موجودات از خود راضی که از زمین و زمان ناراحت اند تلف کنند. من با بیشتر همسران هنرمندان متوفا آشنا بودم. و با همسر یکی از آنها آشنایی نزدیک داشتم. شوهرش دوست قدیم و ندیم من بود. این خانم د رمصاحبه ای گفته بود: چون می دانستم شوهرم ناشتا سیگار می کشد همیشه صبح زود بساط صبحانه را برایش آماده می کردم و بعد می رفتم سرکار. در حالی که همیشه ی خدا صبح ها مثل خرس قطبی در خواب بود. بیچاره شوهرش آن قدر ناشتا سیگار کشید که به سرطان ریه مبتلا شد و در گذشت. همسر هنرمند دیگری گفته بود: اگر یک بار دیگر متولد شوم حاضرم با سگ زندگی کنم، ولی با او نه. انگار غیب گفته بود. از خودش نمی پرسید که چگونه دوباره متولد خواهد شد. گفته بود از فرط نداری این قدر خیاطی کردم که چشمم آب مروارید آورد. در حالی که جوانان هنرشناس کتاب هایش را سردست می بردند و به دوست دخترشان هدیه می دادند. کتاب هایش نیز به چاپ دهم رسیده بود. نمی دانم گفتن این موضوع لازم است که ایشان در سن هفتاد و چهار سالگی چشمش آب مروارید آورده بود. باز اگر این حرف را همسر آن هنرمند همیشه لول و خراب می زد سخنی به گزاف نگفته بود. من در جوانی از مشتاقان شعرهایش بودم. بیشتر وقت ها برای کسب فیض به خانه اش می رفتم و به احترام هنر برایش تریاک می بردم و اظهار ارادتم را با آتش زدن یک سیگار نشان می دادم. اما تا سیگار را به لبش ببرد خاکستر می شد. باز سیگار دیگری آتش می زدم و به احترام هنر روی لبش می گذاشتم که کار از محکم کاری عیب نکند. اگرچه به این موضوع واقف بودم که کشیدن هر سیگار برای او مثل میخی به تابوت زدن است. از همسر آن هنرمند دیگر حرف نمی زنم که همیشه با تاریخ حرف می زد، چوبش را خورد و سرش بی کلاه ماند. شوهرش را تبدیل به بانک صادرات کرده اند تا همسرش بهتر بسوزد. خوشبختانه بعضی از هنرمندانِ شکست خورده در قید حیات اند و من با آنها دوستی دارم. هنرمندانی که به عاقبت کار نمی اندیشند و با علم آشنایی زدایی آشنا نیستند و بالاتر از سیاهی رنگی نمی بینند. یکی از آنها که با من دوست چندین ساله است، یک روز بدون مقدمه پرسید: همسرت با آثارت چطور برخورد می کند. برق از سرم پرید. این آدم که زبان به دهان نداشت یک سوال تاریخی از من می کرد. در مقابل عمل انجام شده ای قرار گرفته بودم. گفتم: از حق نباید گذشت. خوب برخورد می کند. چون برای رفت و روب خانه مجبور است آثارم را جا به جا کند. هنرمند شکست خورده خندید و گفت: تو را به وجدانت راست می گویی؟ جوابش را این طور دادم که این موضوع ربطی به همسرم ندارد. چون رعایت سلامتی برای او از واجبات زندگی است. ومن مقصرم که با تخریب خود سعی می کنم به عالم هنر نزدیک شوم. هنرمند شکست خورده گفت: من هم مثل همسر تو به سلامتی ام زیاد اهمیت می دهم و اهل هیچ فرقه ای نیستم. تو را هم خوب می شناسم که با آدم های سالم میانه ای نداری و حرف آنها را باور نمی کنی. اما من با این که آدم کودنی هستم، فکر می کنم در دروغ گویی دست « گوبلز » را از پشت بسته ای. نظرش این بود که بدترین خواننده آثار یک نویسنده زن و بچه اش هستند. زیاد کش ندادم. چون باید به همسر هنرمندی می پرداختم که مشغول حفاری کارهای شوهر فقیدش بود و مثل یک مار خوش خط و خال روی آثارش چنبره زده بود و از آن نگهبانی می کررد. نمی دانم لازم است این نکته را بگویم که بعد از مرگ شوهرش عاشق پاک باخته اش شده بود و این عشق را با عملیات حفاری ثابت می کرد. چون در آثار شوهرش خودش را می دید که با او دویده بود. و از نظرش همسران متوفا دروغگویان بزرگ تاریخ نبودند، نویسندگان شکست خورده دروغگویان بزرگ تاریخ بودند.
کتاب: خط خوش شهر
مجید دانش آراسته
چاپ اول: ۱۳۸۷ نشر : افراز

مریم اسحاقی: نگاه مهربانی دارد. صدایش نیز. با لبخند وفروتنی سخن می گوید. قدم هایش متواضع است و قلمش رنگ و ریا ندارد. گوشهایش خیلی شنونده است. بگذار از او بگویم. می خواهم نامش یاد من وتو باشد:
قلمش در کوچه های گیلانمان جاری می شود. در دست های قهوه چی، در صندلی های رنگ و رو رفته ی قهوه خانه، در کوچه های شلوغ، در نیمکت های قدیمی کلاس و صدای خسته ی معلم از اثبات قضیه ی فیثاغورث، در صف های قدیمی مدرسه، در رویاهای گل آقای سرباز و عطر چای….
با تخیل قوی اش در کوچه راه می رود. در قهوه خانه می نشیند و با چشمانش رنگ ها و صداها را می شنود. داستان های کوتاهش را که می خوانی، می بینی زیاده گویی نمی کند. به سطرها و نوشته هایش رنگ ولعاب نمی دهد. واقعیت را چه خاکستری، چه سبز همان گونه که هست به روی کاغذ می آورد. دانش آراسته قلمش آنقدر به زندگی نزدیک است که گویی حرف می زند. داستان های کوتاهش نمایشی ساده از زندگی عادی و روزمره است که در عین حال به شگفتی ات می دارد. دیالوگ ها شفاف، همراه با صداقت و راستی است. پیداست نویسنده نگاه تیزبینی دارد و لحظه ها و گفتگوها را شکار می کند و مانند عکاسی لحظه های گاه تهی و گاه تلخ را تصویر می کند.
او توانسته قلمش را و شیوه ی نگارشش را جوان و متفاوت نگاه دارد و از قلم کلاسیک دوری جسته است. مینیمال نویسی است که از کوچه های شهرستان و از زبان فقر سخن می گوید. پایان برخی از داستان هایش پرسش برانگیز و گاه تکان دهنده است و همین روایت جاریِ لحظه ها خواندنی ترش می کند. نویسنده ای است که دغدغه ی داوری خواننده یا باور دیگران، قلم ساده و بی ریایش را آلوده به استعاره های سخت و فراز و نشیب های غیر قابل فهم نکرده است.
با همون صداقت دوست داشتنی ات نشسته بودی رو صندلی و گوش می دادی. توی خانه فرهنگ، بچه ها بهت می گن: عمو مجید. فکر می کنم واسه موهای سپیدت باشه، یا شاید واسه این که چهل سالِ داری داستان می نویسی. روز معرفی کتاب اشتباه قشنگ رو می گم، خانه ی فرهنگ گیلان.
گفتن بری بالا و درباره ی کتابت صحبت کنی. خندیدی و با فروتنی رفتی. داستان نان رو با صدای خودت خوندی. وقتی با عشق داستان رو می خوندی، حس کردم چه قدر شخصیت های داستانی ات رو دوست داری. چه قدر همه زنده ان و باهاشون حرف می زنی. فکر می کنم بیشتر از اون که با آدم واقعی ها حرف بزنی، با آدمای قصه هات حرف داری. اینو از لبخندهات و اخم هات موقع خوندن فهمیدم. آدم های تو قصه حتمن بهترن. چون هر طور تو بخوای زندگی می کنن.
بعدش یکی یکی در مورد کتابات نقدی خوندن و صحبت کردن. وقتی آقای مبرهن می گفت: به زبان دانش آراسته ایراد نگیرید، به سبکش توجه کنین، سبک داستان نویسی اش چخوفیه، لبخندی از سر بزرگواری می زدی، گاه تعجب تو چهره ات موج می زد و گاه اخم کوچکی.. و گاه با دقت گوش می دادی و من دعا می کردم همیشه باشی.
گفتند دانش آراسته خودش رو نمی گیره، یعنی قلمش خودش رو نمی گیره. راست گفتن. رنگ و لعاب نمی دی به قلمت. یادمه گفته بودی: گاه رشتی فکر می کنم، با آدمای داستانم رشتی حرف می زنم. بعد برشون می گردونم به فارسی.
یه فیلم کوتاه دیدیم از زندگیت. یه جای پاک آفتابی. کار خوب آقای فكر آزاد بودش.یه قسمت فیلم محمود طیاری درباره ات گفت:
«او مثل هیچ کداممان بلد نیست اتو کشیده بنویسد. اتوی زبانش داغ نیست. شاید زغال نگاهش خیس است. اما عجب خط اتویی می اندازد به شلوارتان. دلتان را راضی کنید با او به قهوه خانه بروید، البته کمی انگشت نما می شوید، اما پس از یکی دو پیاله چای دبش با آدم های فرودست اما زبل دست نوشته های او انس می گیرد.»
یه قسمت فیلم خندیدی و گفتی: یکی به من زنگ زد از خارج از کشور. گفت: داستان هات رو دوست دارم. بخوام باهات تماس داشته باشم، فاکس داری؟ گفتم: نه. گفت: کامپیوتر و اینترنت چطور؟ گفتم: نه. پرسید: موبایل داری؟ گفتم: نه… گفت: تو چه جور نویسنده ای هستی. گفتم: آقا من تو همین رشت، تو خیابون فلسطین…دنیای من همین جاست. یه جای پاک و آفتابی
می دونی، خط خوش شهر رو هم خونده بودم. ۱۵ داستان کوتاه است. اغلب داستان هات تموم که می شه باید دوباره برگردم و بخونم. ممکنه به ظاهر جملات ساده باشن ولی باید برگشت. چون حتمن یه نگاهی از جامعه توش هست که شاید ندیدیمش تا حالا.شاید دچار کوری دسته جمعی شدیم و چشم داریم، اما بینایی نداریم. اون وقت باید یکی که بهتر می بینه و گوش هاش شنواتره، برامون بنویسه. بعضی از داستان های کتاب طنز تلخی دارن. در داستان کاغذ توالت چه قشنگ با داستانت حرف می زنی. با شخصیت های داستان نه، با خود داستان. یا در داستان مارپیچ کلام ناشر و نویسنده بود و طرح دردناک مارپیچی از کتابی دیگر زیر نور در کتابفروشی.
مجید دانش آراسته متولد 1316،رشت.
کتابهای نسیم در کویر(داستان بلند) و مجموعه داستانهای روز جهانی پارک شهر و زباله دانی،سفر به روشنایی،در صدای باد و مو به مو از او منتشر شده است.

ای....!آهای....!
با شمایم.ای من از جنس:«آی آدمها که بر ساحل نشسته اید.» نیما نیست.آهای من از جنس:«آهای!از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید.» شاملو نیست.من کسی را مورد خطاب قرار نداده ام.
ای من از جنس دیگری است.کاش می داتوانستم صدایم را بلند کنم و بگویم:آی....!
اگر می توانستم این صدا را در بیاورم که اینجا کار نمی کردم.فکر دیگری برای زندگیم می کردم.ولی حیف عمرم با آهای گذشته است.
من صدایم فقط در کلاس بلند می شود.در حالی که باید جای دیگری بلند می شد.یعنی آهای را به ای تبدیل می کردم.شاید فکر کنید بین این دو فرقی نیست.هر چند هم ای و هم آهای کلماتی بدوی هستند.ولی برای من آهای بدوی تر است.
می دانم تا دلیل نیاورده ام حرفم را باور نمی کنید.دلیلش را می خواهید؟سی سال است می گویم:آهای،کجا را داری نگاه می کنی؟
چرا حواست به درس نیست؟
روی تابلو می کوبم که حواسش به درس باشد.نیما با آی اخطار می کند.شاملو با آهای اخطار می کند.بهتر است از تعبیر بیشتر آنها بگذرم.
من دلم می خواهد بگویم:ای.اما پاسوخته ی آهای شده ام.مثل اینکه با ای و آهای زیاد بازی کرده ام.حالا تمام می کنم.من یک معلم بازنشسته هستم.در مدرسه ی غیرانتفاعی کار می کنم.ماهی بیست هزار تومن حقوق می گیرم.بچه هایم در دانشگاه آزاد تحصیل می کنن.من اگر خودم را راضی می کردم که بگویم:آی خیار قلمی،خیار ترو تازه دارم،دیگر درس نمی دادم.ولی حیف صدایم فقط در کلاس بلند می شود.آهای...!حواست کجاست؟
به تابلو می کوبم که توجه او را جلب کنم.می دارم جدول ضرب درس می دهم.اما خودم جدول ضرب زمانه را یاد نگرفته ام و از روی دلتنگی است که دارم این طور حرف می زنم.
قضیه فیثا غورث با یک صفر دو گوش-مجید دانش آراسته

