با ياد گيلك مردان : بزرگ علوي ، م . ا . به آذين
محمود طیاری:خيلي اتفاقي تو سالهاي 34-33 برخوردي دست داد با مجيد دانش آراسته و حرفي رفت در زمينه قصه ، كه حضرتش مي نوشت و من هم … و خدا حافظ !
بعدش تنهايي آمد و يكي دو سالي كار ( به معناي نوشتن ) و در اين فاصله با محمد عاصمي ي اميد ايران خويشي مان شد : يعني مناسبات چاپي و اين حرفها ( ياد باد و اداي ديني سير! )
در آن زمان مومني به نام حسين فرزام صفت بود كه مي نوشت و هواي رفاقت داشت - كه دست داد
و از رفيقي گفت كه داستان مي نوشت. پرس وجو شديم،كاشف به عمل آمدكه همان مجيد دانش آراسته است !
( هم زمان يك نهضت چند نفره گيلك در تهران: اكبررادي ، معروف در داستان ، سيروس طاهباز : در
نقد و نظر .محمد رضا زماني: در فلسفه و حسين زنده رودي : در نقاشي بود .كه احمد آذرهوشنگ را با كتاب اخيرش محراب و ابراهيم رهبر را با قصه و نمايشي تك پرده (باغ؟) و مقاماتش در ماهنامه هاي اين زمان (42-47) شايد بايد بر آن افزود. كه با آشنايي با اكبر رادي تصويرپردازخطه ي (باران ) كه قصه اي است از او به همين نام، اين دو چشم انداز در هم ادغام شد. و ديگر عزيزي به نام محمد حسن جهري.
ما ( من و مجيد و جهري ) مي نوشتيم، حسين نگاه مي كرد. يعني گپ و نظرو اين حرفها. بعد خودش هم افتاد تو خط ، كه جدل بود ، يك الف هم آمد روش، شد جدال ! بعد ما رفتيم تو نخِ ( خسرو مرادي -اسماعيل ) و كشف . حضرتش تو خط فاضل بود و حاصل : دو سه تا قصه تميز ، كه چل گياه و چاووشي اش در مرز حافظه است و ديگر نه . محمد آقازاده اي هم بود كه آدمهاي پلاستيكي اش را بعد درآورد و يك ( هادي جامعي).
جامعي از همراهان بود و داستانهايش – خاصه (داستان خانه ها) ، رنگي به چشم و زنگي به گوش داشت و يك نزديكي به چخوف ، كه مجيد به گوركي . جهري، امايش بيشتر بود ( اما نه بيشتر از صفايش ) چون زني داشت و بچه اي و اين حرفها …
مجيد يالقوز آدمي بود ، مثل من . مي نوشت و كلك عجب تاسي هم مي انداخت !بعد احمدخان مسعودي آمد :گل بود به سبزه نيز آراسته شد ! حضرتش شيرين كاشت ( يادش گرامي باد .كه هست ) با يكي دو طرح و قصه ( از قصه هايش ) تو كتاب هفته . و يكي دو گذر و نظر تو بازار : ( ويژه هنر و ادبيات – رشت ) كه به همت تنهايِ تنهايِ محمد تقي صالحپور ( خدايش حفظ كناد – كه دستي بگرفت و پا به پا برد ، تا شيوه ي ويژه در آوردن را در اين ملك به پاره اي از اعاظم آموخت ! )درميآمد. حضرتش جهدي تمام در معرفي چهره هاي اين سامان داشت . احمد خان نمايشي هم نوشت ( خر با بار نمك ) نامي ، كه نمكش شكر است و في الحال در دست تمرين ، گويا با خجسته كيا ، به تماشا باد !
هم زمان توفيق زيارت عباس حاكي دست داد با ( روح مقدس ) اش در كتاب هفته و (بوته هاي گرم) اش تو قفسه كتاب طاعتي(كه خدايش عزت بدهاد كه نيك مردي است به جامه ي نظر آراسته :كه يعني سخت نگاه كننده و با حال : چونان كه به يك نظر شاملو از نصرت باز شناسد ، كه در خبر است صابونش به جامه ي اين هر دو سياحان شعر پارسي خورده ! ) كه يحتمل به همت ( طاهر غزال ) و با مقدمه اي از وي چاپ شده بود.
گفتم طاهر ، ( ني لبكِ طلايي ) اش بر من ظاهر شد ، كه مال همان سالهاست و حرف از قصه است و جنابش در آن زمان چندتايي قلم زده بود در زمينه ي داستان كودك، و باقي …كه غزال وار رميد و رفت به ژاپن و همين امشب حسام ( كه بعد وصفش مي آيد به تمام ) به من مي گفت كه ( هفت جزيره جادو ) اش در آنجا ( ژاپن ) به نام (سه شاهزاده و سه گنجينه گرانبها ) جزو بهترين ها – يك همچه چيزي – ترجمه شده است .( كه اين خودش كلي كار است كه شده و شبي مي خواهد و لبي و باقي قضايا ).
واما مجيد دانش آراسته ( نويسنده ي صندلي لهستاني و چراغ نيكلايي ) كلي در اين بحث سرش مثل من بي كلاه مانده : نه به نام بزرگ فاميلي اش اشاره شده و نه به كتابش كه ( استخوانهاي تهي ) نام دارد و تو سالهاي گمِ چهل يك – چهل دو، چاپ شده و بعدها تازه هايش در بازار ويژه ي هنر و ادبيات و خوشه وپرچم خاور ميانه و پيام نوين . بعدش هم محمد فرزندي كه سبيل پر پشتي داشت و ( تا قرار گاه ) مي -نوشت .
برمي گرديم به حسن حسام كه با قصه ي ( لوط ) اش – در بازار ويژه هنر و ادبيات – خوش رقصيِ ادبي اش را شروع كرد و اين مرحله ي تازه و لحظه ي بازآمده اي است توي زندگي هر قصه نويس و لازم است كه ثبت بشود. من خودم با ( در پاي درخت نارنج ) شروع كردم . مسعودي با ( علامت سئوال )
و ( دندانه ششم ) ، دانش آراسته با ( روياي يك سرباز ) . حضرتت نمي دانم با چي ؟ قديمي حرفه با
( مارگارت آستور ) ش . و جهري و كي ، نمي دانم با كبري و چي شان !
اصلا اين ( حسن خان حسام ) هيچ شانس ندارد ما دو سه كلمه در باره اش حرف بزنيم . اين مومن
(مصفا خانه ) اي دارد كه به شوخي ( هتل حسام ) اش ناميده ايم و خانه ي پدر معظم شان است ! و ما ازچهارگوشه ي شهر درآن جمع مي شويم و گپ مي زنيم و يك جور مناسبات ادبي با هم داريم : حسن ، حالا براي خودش دستكي به هم زده و مثل هركدام مان دنبكي مي زند!
كه : بزن اي دل ، بزن اي دل ، تو از ما مي زني اي دل ! و ( سيران ) ي زير چاپ دارد در مايه هاي سوررياليزم . ( اين طور ديده ايم : با فضاي جداگانه و خاص و چشمگير …)
مي ماند قديمي حرفه كه همان حميد برادر مجيد خودمان است و بهمن سنجرخاني ( كه - پاانداز - ش در لوح ، دفتر قصه آمده .كه داستانهاي حسام و مسعودي هم . ( و ناصر شاد منفعت و محمد علي معتدل و عليرضا روشندل و اردشير صابر معاش و اديب مقدم و علي ركني و م . طاهر نوكنده ( كه آشنايي دست نداد مگر با قصه اي در لوح و طرحي گويا در بازار ) كه هركدام مي آمدند با چوبي زير بغل و يك ساز دهني كه مال بعضي هاشان قشنگ كوك شده بود ، در مثل قديمي حرفه .
ديگر از آنها كه دستي به قلم مي برند: علي غمگسار و رضا حياتبخش اند . كه اين دو از آگاهان اند و علي همان (كاكا) ي خودمان است كه وصفش در كتاب كاكا ( مجموعه ي داستاني به همين نام و قلم ) به سال 46 آمده : اغذيه فروشي و اين حرفها : ( كاكا دل داري ؟ سرخ كرده دارم ! ) با مقاديري خط و مشي و شعر و موزيك و يك جيگر به تمام معنا .
در اين جا از محمود بدر طالعي و محسن حسام و صادق شعباني نام مي برم كه پي گير مي نويسند تا به رسيدني … و بازگشتي متواضعانه مي كنم به حسين فرزام صفت كه كهنه مردي بود ميان ما و بدين مهم اشارت كه: براي همه ي ما – خاصه براي من – آشنايي با اكبر رادي نمايشنامه نويسِ آن زمان و داستان
پرداز آن زمان و سيروس طاهباز موهبتي بود و نيز با يادي از ابراهيم رهبر دست به قلم خوب قديم و
نديم و محمد رضا زمانيِ ( cosmopolit ) كه سابقه اش با ما همان سابقه ي پشت لب است با سبيل!
كه هريك نامي و بامي دارند و مباد كه در اين كلام : برخي بنشانيم و السلام !
رشت : تيرماه 1347 - محمود طياري