قبا

 

مجید دانش آراسته: این قدر بی قراری نکن. بیخود پاهایت را به زمین نکوب. من از تو ناراحت ترم. یک بار که رنگ را ریختی. کار خودت را مشکل می کنی. من باید پاهایت را رنگ کنم. پاهایت برایم خیلی مهم است. من با پاهای تو کار دارم.مجبورم دوباره پاهایت را رنگ کنم... با هر بدبختی بود پاهایش را رنگ کردم. حالا یکدست سیاه شده بود. گردن و پشتش را دیروز رنگ کرده بودم. به پشتش دست کشیدم. رنگ خشک شده بود. با او حرف زدم: "فردا تو را از طویله بیرون می برم." با او حرف می زدم. که در حقیقت ترس را از خودم دور کنم. پیشانی اش را بوسیدم." چند روز مهمان من هستی. به خدا من این کاره نیستم. تو را پیش صاحبت می فرستم." خیال می کردم حرفم را می فهمد و آرام می شود. اما یک بند ماغ می کشید و می خواست از طویله بیرون برود. می ترسیدم میرزا علی صدایش را بشنود و ردش را بگیرد. او را محکم بستم. حیوان نمی توانست سرش را به طرف خانه میرزا علی برگرداند:" خودت تقصیر داری. من دلم نمی خواهد تو را اذیت کنم. ولی چه کنم که زبان سرت نمی شود. " گوشه ای ایستادم و نگاهش کردم. پاهایش را خوب رنگ زده بودم. از ماغ کشیدن خسته شده بود. نوازشش کردم و گفتم: " حالا شدی پسر خوب!" خیال می کردم. دیگر ماغ نمی کشد. اما وقتی زنم را توی طویله دید باز ماغ کشید. گلایه وار ماغ می کشید. به میرزا علی بد و بیراه گفتم:" تو مرا وادار به این کار کردی. تو را می شناختم که چه آدمی هستی. همین که می گفتم گاو تو رامی خواهم، دماغم را می سوزاندی." با اینحرفها درحقیقت می خواستم بار گناهم را کم کنم. می ترسیدم میرزا علی سراغ گاو را از من بگیرد. اگر مردم می فهمیدند که گاو میرزا علی را دزدیده ام، دیگر جایم توی "لیشاوندان" نبود. به گردنش دست کشیدم. می خواستم باز پیشانی اش را ببوسم که گردن کشید. آرام به پهلویش زدم:" می خواهی شاخم بزنی؟" جلوش علف ریختم. سرش را برگرداند. با او حرف زدم:" بخور حیوان. قهر نکن." از طویله بیرونش آوردم که آرامش کنم. چند بار او را دور حیاط گرداندم. می خواستم با محیط خانه آشنایش کنم. ولی هر وقت طنابش را شل می کردم، مرا با خود به طرف خانه میرزا علی می کشاند. طنابش را محکم کشیدم:" تو باید به اینجا عادت کنی." باز او را دور حیاط گرداندم. شب شد. خدا را شکر کردم. ابرها کنار رفته بودند. آسمان پر از ستاره شده بود. هوشیار خوابیدم. می ترسیدم طناب را پاره کند. صبحدم از صدای باران بیدار شدم. به شانس خودم لعنت کردم. باران کار را خراب کرده بود. با هزار بدبختی گاو را رنگ کرده بودم. می ترسیدم پاک شود. مزرعه من کنار مزرعه میرزا علی بود. این خودش بدبختی بود. کارم عقب افتاده بود. نمی توانستم منتظر بمانم که باران بند بیاید. گاو را از طویله بیرون آوردم. رویش پتو کشیدم. باران پتو را سنگین کرده بود. حیوان به زحمت راه می رفت. این طوری که نمی توانستم زمین را شخم بزنم. در فکر بودم که چه کار کنم. در همین وقت فکری به خاطرم رسید و بی اختیار گفتم:" پیدا کردم. رویش پلاستیک می کشم." از توی طویله پلاستیک را بیرون آوردم. اندازه گاو را گرفتم. به زنم گفتم که پلاستیک را مثل قبا درست کند. زنم پلاستیک را دوخت. پلاستیک را روی گاو انداختم. خیالم راحت شد. باران دیگر نفوذ نمی کرد که رنگش را از بین ببرد. گاو را از خانه بیرون آوردم و گفتم:" خدایا به امید تو. تو که از دلم با خبری." میرزا علی روی زمین کار می کرد. هوای گاو را باید می داشتم. اگر غافل می شدم، گاو خودش را به میرزا علی می مالید و بند را آب می داد. و این خطرناک بود. به میرزا علی گفتم:" خدا قوت" میرزا علی گفت:" خدا به همراهت. " بعد با تعجب مرا نگاه کرد و گفت " برایش قبا دوخته ای؟" فهمیدم چه می خواهد بگوید. چرا برای بچه هایت قبا نمی دوزی؟ این اخلاقش بود. به آدم زخم زبان می زد. توی دلم گفتم:" اگر پول داشتم منتظر دستور تو نمی ماندم. برای قبای بچه ها، برایش قبا دوختم. گاو میرزا علی را نگاه می کرد. هر چه طنابش را می کشیدم. سرش را برنمی گرداند. میرزا علی جلو آمد. دلم فرو ریخت.
میرزا علی به پشت گاو دست کشید و گفت:" چرا طنابش را می کشی؟ مگر آموخته نیست؟"
گفتم :"چرا"
میرزا علی گفت:" طنابش را شل کن. حیوان دارد خفه می شود." باز به پشت گاو دست کشید و گفت:" این قدر چشم شبیه می شود!"
خودم را به آن راه زدم و گفتم:" چشمهایم شبیه گاو شده؟"
میرزا علی گفت:" من جسارت نمی کنم. چشم هایش شبیه چشمهای گاو من است."
خدا را شکر کردم که حیوان زبان ندارد. طنابش را محکم گرفتم. میرزا علی گفت:" خبر داری؟"
گفتم: "آره چقدر دزد فراوان شده!"
میرزا علی گفت:" کار دزد نیست کار خودی است."
باز خدا را شکر کردم که حیوان زبان ندارد. برای همین گفتم:" تو لیشاوندان ما گاو دزد نداشتیم."
میرزا علی گفت:" برای همین می گویم کار دزد نیست."
گاو را به دنبالم کشیدم. گاو از جایش حرکت نمی کرد. با چوب به پایش زدم. میرزا علی گفت:" نزن! عادت می کند.بترسانش!"
گفتم چه کار کنم. راه نمی رود." با هر بدبختی بود نگاه گاو را از میرزا علی جدا کردم. توی باران مزرعه را شخم می زدم. روزها می گذشت و رنگ گاو کم کم از بین می رفت میرزا علی کارش را تمام کرده بود. و این از شانس من بود.کارم که تمام شد، گاو رنگ اصلی خودش را پیدا کرده بود.دیگر با او کار نداشتم. گاو را حسابی شستم. بعد از طویله بیرون آوردم و گفتم:" خیلی اذیتت کردم حیوان ناچار بودم. سرمحصول حق الزحمه ات را می دهم." بلند گفتم که یادم باشد. بعد طناب را از گردن گاو باز کردم و گفتم:" برو بسلامت." گاو به طرف خانه میرزا علی می رفت. باد صدای بچه ها را می آورد که با خوشحالی فریاد می کشیدند. گاو پیدا شده ! گاو پیدا شده!

در باره‌ی مجید دانش‌آراسته و بخشی از آثارش

 

نور هرکجا که بشکند،
گوشه‌ی دیگری روشن می‌شود!

محمود طیاری:من به کسانی که مجید دانش‌آراسته را درک می‌کنند، درود می‌فرستم.او چونان من، با بیش از پنجاه سال به کارِ نوشتن، در عین پیرسالی، بُرنا و توانا است؛ و مثل روح «آکاکی آکاکویچ»، قهرمان «شنلِ» گوگول، داستان‌سرای شهیر روس، به جای برداشتن شنل از دوشِ اشراف و ژنرال‌ها، در خیابان‌های سردِ شب، در شهر سن پترزبورگ، پرسه در خیابان‌های شهر ِمه‌گرفته‌مان، رشتِ نجیب و زیبا، می‌زند؛تا طعمه‌ای مردمی از نیرویِ کار، یا بی‌نوا را، از دهانِ گرگ گرفته، در معبر تاریخِ قسی و نانوشته‌مان،زندگی ابدی به آن ببخشد.

شگفت و ناباور این‌که، روح او معبر حلولِ صدها قهرمان داستان شده، وشهرت و شاید محبوبیت‌اش، نزد نازک‌طبعانِ خیال، و به نفع آنان مصادره‌ی به مطلوب، یعنی به دل‌خواه گردیده است.اما چه باک…
او-دانش آراسته- تاوانِ این همه را از پیش، با کولبار رنج خویش می‌دهد.
مجید دانش آراسته، براستی«قهرمان داستان»ی است که می‌نویسد، با هزار چهره هم می‌نویسد.کاش می‌شد، نمایشی با حضور این تک‌چهره‌ها می‌آفریدم.این زبان مودار، که بی‌اعتنا به ُتریج قبای هرکس، استخوان لیسده‌ی مردمان محروم را، بر کولبار داستان‌های خویش،حمل می‌کند، با هر چه قدر اضافه بار، وام‌دارِ کسی نیست.او انگار رستاخیزی پیشِ رو دارد،اما روزگاری خود بر دوش قهرمانان داستان های خود،این مردمان محروم،بظاهر مُردگان بی قوت و غذا،اما براستی زنده، ُبرده خواهد شد و آن رستاخیزی دیگر است.

حال، شأنِ قهرمان بودن زیبنده‌ی نویسنده‌ای چون اوست و این اتفاق بعداز یک دوره تاریخی، که گورگی، قهرمان آن بود، تنها برای نویسنده ‌ای چون ریموند کارور اتفاق افتاده و بس!
و اما نگاهی گذرا، به چند روایت، یا دیالوگ یا مونولوگ از داستان های او:
در «عقل اجاره ای» :
«تنها مربی است که می‌داند چه موقع بازی کن را تعویض کند.حتی اگر یک فوق ستاره باشد.پس نباید به‌او ایراد گرفت که چرا زبان آن کشور را یاد نمی‌گیرد.مربی که نمی‌خواهد توی آن کشور زندگی کند؛ یا از آنجا زن بگیرد.اما اگر کسی بگوید:یک تیم با «عقل اجاره‌ای»هرگز پیروز نخواهد شد؛ این از موضوع بحث ما خارج است!»
«عقل اجاره‌ای»را هیچ جوری نمی‌شود تعریف کرد؛ فقط باید آن را خواند.این داستان ۳۰۰ کلمه‌ای، با هوش برتری نوشته شده و به نحو دلپذیری ما را مجابِ حرفی می‌کند که اگر به زبان دوربین گفته می‌شد، تنها «وودی آلن»می‌توانست در سینمای طنز آنرا بزند؛ و بی‌شباهت به گل پایانیِ بازی در دقیقه‌ی۹۰ نیست.تمام محاسبات یک بازیِِِ زبانی، روی چمن سبز متالیکِِ یک استادیوم بزرگ ورزشی، در آن منظور شده است.
عقل اجاره‌ای را می‌شود با حکاکی روی پلاک، بر سر‌در سازمانِ «جهانی فی‌فا» نصب کرد.
مجید دانش آراسته، «رقصِ پای زبان» ما را، با «حضوری دلپذیر» و شوتِ یک گلِ طلایی با «عقلی این بار نه اجاره ای»، یک به یک کرد!
در داستان« ولوو»، راوی راننده‌ی یک کامیون است، بار زده برای بندر‌انزلی ،هوای دریا هم به سرش است.کنار جاده توقف می‌کند، برای ناهار در رستوران…پسرش هوس کلاه حصیری می‌کند و به سمت جاده می رود و زیر چرخ های یک کامیون له می‌شود.راوی به خاطر می‌آورد که آن کامیون چطور فرار کرده ، و این را عقوبتِ تصادف و متعاقب آن،  فراری که بیست سال پیش کرده، می داند. اما ناباورانه از زبان مخاطبش، صاحبِ  رستوران، به اشک و آه می شنویم:
«آن پسر، که زیر‌گرفتی، بچه‌ی من بود!»
در داستان «لوله بخاری»طنزی تلخ وسیاه به کار رفته.مادری در واپسین روزهای بیماری، در سایه روشن اتاق، لوله‌ی بخاری را جای یک شبح یا عاشق خود گرفته، و با آن به راز و نیاز است.
در روایتِ داستان، آمده: بعضی قاری‌ها می‌ترسند با ُمرده تنها بمانند.یکی از بستگان ُمرده باید کنارش باشد.ولی بعضی‌ها احتیاجی به این بستگان ندارند.چون شب از نیمه گذشت، کنار ُمرده می‌خوابند:
اگرچه مادرم خیال می‌کرد که «قاری » یک لوله بخاری است .اما من می دانستم که او دیگر از لوله بخاری جدا شده و دارد به پدرم می‌گوید:«آقاجان، کجایی؟ من دارم می آیم!»
در حسی عجیب و آشنا، آدم با کارهای مجید دانش آراسته، اُخت می‌شود.این حس، به وضوح با مجموعه داستان « متن، خود یک کویر است.»در من تجربه شد.و در این آخرین مجموعه او- یعنی« حضور دلپذیر»، بار دیگر نمود پیدا کرد.
مخاطب به لحن و صدای نویسنده عادت می‌کند و اصلا دلش نمی‌خواهد این صدا، در روایت داستانهای او خاموش بشود؛ که نمی‌شود: چون جویندگان دانش، پیام شان نور است، و نور هر‌کجا که بشکند،گوشه‌ی دیگری روشن می‌شود!