نگاهي به سه مجموعه داستان از مجيد دانش آراسته
صداي فروافتادگان
|
روزنامه ی ایران -۷ دی ۱۳۸۱:مجيد دانش آراسته، نويسنده اي كه اولين مجموعه داستانش «روز جهاني پارك شهر و زباله داني» در سال۱۳۵۱ به چاپ رسيد و رمانش «نسيمي در كوير» در سال۱۳۵۸ به مجموعه رمانهاي ايراني پيوست، طي دوسال گذشته، چهارمين، پنجمين و ششمين مجموعه داستان كوتاه خود را به نام «در صداي باد»، «موبه مو» و «قضيه فيثاغورث با يك صفر دوگوش» به چاپ رساند.
اين سه مجموعه، مانند بقيه آثار دانش آراسته، روايت مشكلات و ناچاريهاي انسانهاي فقير يا متوسطي است كه نمي خواهند يا توان روحي آن را ندارند كه در دام ناپاكي، فرصت طلبي و رياكاري سقوط كنند؛ انسانهايي كه به خودي خود در تقابل با منافع آدمهاي رياكار، فرصت طلب و حريص قرار مي گيرند و طبعاً فقيرتر، و درمانده تر مي مانند. گاهي اين بازنمايي، به شكلي يأس آميز و در ساختاري روايي صورت مي گيرد (تجربه ابدي، توهم، مسافر آفاق و...) و بدبيني نويسنده تا آنجا پيش مي رودكه با صراحت «انسانهاي متمايل به خير» را دست دوم «و چه عرض كنم، دست دهم» معرفي مي كند و در جهاني كه «معبدش بانك است»، «آدم شريف» را كسي مي داند كه «بي عرضه» باشد (داستان در حلقه زنان آتش زنان قيصريه) و «زندگي در بي صداقتي تنوع بيشتري دارد. آدم احساس آزادي مي كند.» (داستان: با نگاه او)
در بعضي قصه ها، چاره درد انسان «شريف ـ درمانده ـ دردمند» را در روآوردن به تخيل جلوه مي دهد: «شرتي ها به مدد خيال از واقعيت انتقام مي گيرند.» (داستان پستو) و گاه حتي آنها را وامي دارد كه به ساده ترين امثال متوسل شوند: «چشم هايم را بستم كه كمتر احساس تنهايي كنم.» (داستان: لوشان)
كسي كه حتي يكي از اين سه مجموعه را بخواند، به سرعت متوجه مي شودكه دغدغه اصلي اين نويسنده، «خوب زيستن» است. براي رسيدن به هدفش در بعضي داستانها، به شكلي هنرمندانه از بازتاب وفادارانه رويداد و شخصيت ها فاصله مي گيرد و ارزش مستقلي به روايت خود مي دهد، اما در تعدادي از داستانهايش اين توفيق را كسب نمي كند؛ مثلاً داستان «در خانه» كه درونمايه خوبي هم دارد. علت اين عدم موفقيت را بايد در دونكته اساسي ديد: اولاً نزديكي بيش از حد به «رخداد» و «شخصيت»ها و در نتيجه گزارش گونه شدن متن (داستانهاي: «مردي در روزهاي بي دليل» و «اين خط»)، ثانياً رويكرد افراطي به راست نمايي. با اينكه دانش آراسته« فاصله»، تكنيك و حقيقت نمايي را به لحاظ تئوري مي شناسد، اما مي خواهد با نزديك شدن به حقيقت، آن را «يقين» كند؛ امري كه به صورت هنري نه تنها كاري ناممكن است، بلكه از «القاي» دردهاي شخصيت هاي او مي كاهد. هر چه روايت زيركانه تر (فاصله بيشتر از سوژه و پر كردن بهتر خلأ بين واقعيت ها) باشد، «القاي» مطلوب دانش آراسته نيرومندتر مي شود و خواننده راحت تر و هنري تر به رنج هاي آنها پي مي برد. افلاطون مي گفت: «در دادگاه كسي نگران حقيقت نيست، همه فقط در فكر اقناع هستند، اقناع نيز چيزي نيست مگر القاي امري حقيقت نما.» بايد پا را فراتر گذاشت وگفت راست نمايي اثر نقابي است كه قوانين حاكم بر متن بايد بر چهره بزنند تا ما. آنها را به منزله وجود نوعي رابطه با واقعيت بپذيريم. وقتي اين منظور حاصل شد، تأثير رواني خود را هم پديد مي آورد: از نظر خواننده، به علت وجود «فاصله» بين حقيقت و حقيقت نما، روايت مي تواند همچنان ادامه يابد؛ فاصله اي كه در اصل همان مجموعه نقاط و گره هاي تعليق، كشمكش و تضاد است. در صورتي عكس اين حركت، به تسلسلي عاري از عنصر دگرگوني وتنش تبديل مي شود و وفور «توصيف» و «نقل»، باعث دوري خواننده از متن مي شود.
البته نويسنده، در داستانهاي قابل ملاحظه اي، سبك و فرم را به طور كامل فداي محتوي نمي كند. شخصيت هايش را، كه از مردم عادي كوچه واداره اند (مردم در حال گريز و ترس را) به رؤياهايي (كه گاهي به دشت كابوس واقعيت اند) مي كشاند و زماني رويكرد ساختار داستان را به صورت حديث نفس يا تأملات درمي آورد. (داستان يك سيگار تو را مي كشم) يا تأملات را به كلي حذف مي كند و «بازي» را انتخاب مي كندتا واقعيت عيني را به صورت اجزاء زباني يك بازي درآورد (داستان تمرين) از كنايه، طنز و دهن كجي ظريف به معيارها يا اشخاصي كه تمام دنيا را احمق مي پندارند، نيز غافل نمي شود. گرچه بيشتر آثار او با بدبيني و يأس تب آلودي همراهند، اما گاهي هم كاري مي كندكه به قول همينگوي، اگر هم «شخصيت هايش شكست مي خورند، ولي به زانو درنيايند.»
بنيان معرفت شناختي اين بينش را بايد در عنصر هم حسي (Empathy) نويسنده جست وجو كرد. او مي خواهد خواننده خود را در وضعيت مشابه شخصيت هاي پاك و شريف قرار دهد تأثير عاطفي تجربه آنها را حس كنند؛ امري كه ماكس و بر در رساله هاي جامعه شناسي اش به آن اشاره كرد. اما پيش از او لونگينوس (Longinus) اديب يوناني در قرن سوم، در رساله «درباره اسلوب عالي» از آن ياد كرد. او اثري را عالي مي شمرد كه خالق آن علاوه بر دارا بودن توانايي خاص، از قدرت هم حسي نيز برخوردار باشد؛ اين كه فرد شخصاً (از نظر فيزيكي) درگير تجربه اي از يك واقعه نيست، اما با آن واقعه يكي شده وتأثير آن را در خود حس مي كند.عنصر هم حسي بيشتر زاييده القاء، تداعي وتصوير است تا توصيف و نقل، به همين دليل است كه آثار شكسپير، كافكا وهدايت، به رغم فاصله گيري از «واقعيت»، هم حسي «عجيبي» در خواننده پديد مي آورند.
بدون شك دانش آراسته در مسير پيش روي خود، به مرتبه مطلوب القا خواهد رسيد و اين سه مجموعه در مقايسه با آثار پيشين اومؤيد اين امر است: وجود نشانه ها، گرايش به ابهامهاي نهفته در ذات اثر و عنصر ايجاز از مؤلفه هايي قابل تأمل اين سه اثرند.
اين سه مجموعه، مانند بقيه آثار دانش آراسته، روايت مشكلات و ناچاريهاي انسانهاي فقير يا متوسطي است كه نمي خواهند يا توان روحي آن را ندارند كه در دام ناپاكي، فرصت طلبي و رياكاري سقوط كنند؛ انسانهايي كه به خودي خود در تقابل با منافع آدمهاي رياكار، فرصت طلب و حريص قرار مي گيرند و طبعاً فقيرتر، و درمانده تر مي مانند. گاهي اين بازنمايي، به شكلي يأس آميز و در ساختاري روايي صورت مي گيرد (تجربه ابدي، توهم، مسافر آفاق و...) و بدبيني نويسنده تا آنجا پيش مي رودكه با صراحت «انسانهاي متمايل به خير» را دست دوم «و چه عرض كنم، دست دهم» معرفي مي كند و در جهاني كه «معبدش بانك است»، «آدم شريف» را كسي مي داند كه «بي عرضه» باشد (داستان در حلقه زنان آتش زنان قيصريه) و «زندگي در بي صداقتي تنوع بيشتري دارد. آدم احساس آزادي مي كند.» (داستان: با نگاه او)
در بعضي قصه ها، چاره درد انسان «شريف ـ درمانده ـ دردمند» را در روآوردن به تخيل جلوه مي دهد: «شرتي ها به مدد خيال از واقعيت انتقام مي گيرند.» (داستان پستو) و گاه حتي آنها را وامي دارد كه به ساده ترين امثال متوسل شوند: «چشم هايم را بستم كه كمتر احساس تنهايي كنم.» (داستان: لوشان)
كسي كه حتي يكي از اين سه مجموعه را بخواند، به سرعت متوجه مي شودكه دغدغه اصلي اين نويسنده، «خوب زيستن» است. براي رسيدن به هدفش در بعضي داستانها، به شكلي هنرمندانه از بازتاب وفادارانه رويداد و شخصيت ها فاصله مي گيرد و ارزش مستقلي به روايت خود مي دهد، اما در تعدادي از داستانهايش اين توفيق را كسب نمي كند؛ مثلاً داستان «در خانه» كه درونمايه خوبي هم دارد. علت اين عدم موفقيت را بايد در دونكته اساسي ديد: اولاً نزديكي بيش از حد به «رخداد» و «شخصيت»ها و در نتيجه گزارش گونه شدن متن (داستانهاي: «مردي در روزهاي بي دليل» و «اين خط»)، ثانياً رويكرد افراطي به راست نمايي. با اينكه دانش آراسته« فاصله»، تكنيك و حقيقت نمايي را به لحاظ تئوري مي شناسد، اما مي خواهد با نزديك شدن به حقيقت، آن را «يقين» كند؛ امري كه به صورت هنري نه تنها كاري ناممكن است، بلكه از «القاي» دردهاي شخصيت هاي او مي كاهد. هر چه روايت زيركانه تر (فاصله بيشتر از سوژه و پر كردن بهتر خلأ بين واقعيت ها) باشد، «القاي» مطلوب دانش آراسته نيرومندتر مي شود و خواننده راحت تر و هنري تر به رنج هاي آنها پي مي برد. افلاطون مي گفت: «در دادگاه كسي نگران حقيقت نيست، همه فقط در فكر اقناع هستند، اقناع نيز چيزي نيست مگر القاي امري حقيقت نما.» بايد پا را فراتر گذاشت وگفت راست نمايي اثر نقابي است كه قوانين حاكم بر متن بايد بر چهره بزنند تا ما. آنها را به منزله وجود نوعي رابطه با واقعيت بپذيريم. وقتي اين منظور حاصل شد، تأثير رواني خود را هم پديد مي آورد: از نظر خواننده، به علت وجود «فاصله» بين حقيقت و حقيقت نما، روايت مي تواند همچنان ادامه يابد؛ فاصله اي كه در اصل همان مجموعه نقاط و گره هاي تعليق، كشمكش و تضاد است. در صورتي عكس اين حركت، به تسلسلي عاري از عنصر دگرگوني وتنش تبديل مي شود و وفور «توصيف» و «نقل»، باعث دوري خواننده از متن مي شود.
البته نويسنده، در داستانهاي قابل ملاحظه اي، سبك و فرم را به طور كامل فداي محتوي نمي كند. شخصيت هايش را، كه از مردم عادي كوچه واداره اند (مردم در حال گريز و ترس را) به رؤياهايي (كه گاهي به دشت كابوس واقعيت اند) مي كشاند و زماني رويكرد ساختار داستان را به صورت حديث نفس يا تأملات درمي آورد. (داستان يك سيگار تو را مي كشم) يا تأملات را به كلي حذف مي كند و «بازي» را انتخاب مي كندتا واقعيت عيني را به صورت اجزاء زباني يك بازي درآورد (داستان تمرين) از كنايه، طنز و دهن كجي ظريف به معيارها يا اشخاصي كه تمام دنيا را احمق مي پندارند، نيز غافل نمي شود. گرچه بيشتر آثار او با بدبيني و يأس تب آلودي همراهند، اما گاهي هم كاري مي كندكه به قول همينگوي، اگر هم «شخصيت هايش شكست مي خورند، ولي به زانو درنيايند.»
بنيان معرفت شناختي اين بينش را بايد در عنصر هم حسي (Empathy) نويسنده جست وجو كرد. او مي خواهد خواننده خود را در وضعيت مشابه شخصيت هاي پاك و شريف قرار دهد تأثير عاطفي تجربه آنها را حس كنند؛ امري كه ماكس و بر در رساله هاي جامعه شناسي اش به آن اشاره كرد. اما پيش از او لونگينوس (Longinus) اديب يوناني در قرن سوم، در رساله «درباره اسلوب عالي» از آن ياد كرد. او اثري را عالي مي شمرد كه خالق آن علاوه بر دارا بودن توانايي خاص، از قدرت هم حسي نيز برخوردار باشد؛ اين كه فرد شخصاً (از نظر فيزيكي) درگير تجربه اي از يك واقعه نيست، اما با آن واقعه يكي شده وتأثير آن را در خود حس مي كند.عنصر هم حسي بيشتر زاييده القاء، تداعي وتصوير است تا توصيف و نقل، به همين دليل است كه آثار شكسپير، كافكا وهدايت، به رغم فاصله گيري از «واقعيت»، هم حسي «عجيبي» در خواننده پديد مي آورند.
بدون شك دانش آراسته در مسير پيش روي خود، به مرتبه مطلوب القا خواهد رسيد و اين سه مجموعه در مقايسه با آثار پيشين اومؤيد اين امر است: وجود نشانه ها، گرايش به ابهامهاي نهفته در ذات اثر و عنصر ايجاز از مؤلفه هايي قابل تأمل اين سه اثرند.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۸۷ ساعت 1:12 توسط مجید دانش آراسته
|
سال 1316 در رشت متولد شدم .تا 12 سالگی با پدر بزرگم که سفالچین بود زندگی کردم .یک روز آقا و خانمی را نشانم دادند که پدر و مادر من بودند .من تصور می کردم پدرو مادر باید آدم های پیری مثل پدر بزرگ و مادربزرگم باشند .همین امر باعث شد که از خانه ی پدرم فرار کنم و دوباره پیش پدر بزرگ و مادربزرگم برگردم.