نگاهی به مجموعه داستان
« متن خود یک کویر است» اثر مجید دانش آراسته
 
مزدک پنجه ای

سایت ادبی امضاء:مجید دانش­آراسته یکی از با سابقه­ترین نویسندگان گیلانی است که در سال­های ماضی توانسته حضوری مستمر در عرصه­ی ادبیات داستان نویسی داشته باشد. یکی از به یاد ماندنی­ترین مجموعه آثار او مجموعه داستان «مو به مو» است. داستان­های دانش­آراسته برگرفته از نوع زندگی و تأمل او در رفتارهای اجتماعی افراد است.
اگر بپذیریم که هر نویسنده­ بر اساس دریافت­های بیرون متنی، سوژه و شخصیت­های داستانی­اش را در شکل می­دهد باید اذعان داشت که دانش­آراسته در این میان بیشترینه­ی سوژه­ی داستان­هایش را از  تضادها و رفتارهای اجتماعی که در قهوه خانه­ها شکل می­گیرد، برداشت می­کند.
او خود در این باره می­گوید:«من بعد از ترک تحصیل بود که وارد زندگی شدم. جاهای مختلف کار کردم. دیدم در خواب و خیال زندگی می­کنم. به قهوه خانه کشیده شدم. چون بی­کار بودم، قهوه خانه چشم و گوش مرا باز کرد، قهوه خانه را مخزن داستان­هایم کردم. در قهوه­خانه از همه چیز حرف
می­زدند. هر کس با زبان خودش. این زبان در قطعه­ی ادبی جایی نداشت. این زبان جایش در داستان بود. من با یک نگاه شهری زندگی این آدم­ها را داستان کردم» (1)
بسیاری از منتقدان و مخاطبان ِ دانش­آراسته سیر و سلوک شخصیت­های داستانی­اش را در فضای قهوه خانه و اتفاقاتی که یک سر آن نشأت گرفته از قهوه خانه است، نمی­پسندند و بر این عقیده­اند که او گاه باید نگاه خود را از قهوه­خانه گرفته و فضاهای جدیدتری را برای گزینش سوژه­هایش انتخاب کند.
نکته­ی جالب در مورد شخصیتِ خود دانش­آراسته و داستان­هایش این است که او نویسنده­ای ناآگاه نسبت به تئوری­های مطرح در حیطه­ی ادبیات نیست اما به لحاظ باورهای ذهنی و نوع نگاه آرمان خواهانه هیچ­گاه سعی نکرده روش خود را تغییر دهد. به نوعی همیشه نسبت به تِم اجتماعی
داستان­هایش وفادار بوده است.
او همان­طور که در بیرون از دنیای متن­ رفتاری صادقانه دارد در دنیای متن­ نیز از خود رفتاری صادقانه ارایه می­دهد. او جهانِ خاص خود را دارد از این رو جهانِ داستان­هایش را نیز با چنین تفکری معطوف به قشری خاص می­کند.
«پسرم توی دانشگاه کامپیوتر می­خواند، اما کتاب­های بازاری مطالعه می­کند. می­گویم:«تو سال دوم دانشگاه هستی» این مزخرفات چیه که می­خوانی؟ آخر دانشجو «هری پاتر» می­خواند؟ ما آن موقع
«بر می­گردیم گل نسترن بچینیم» می­خواندیم» جلوم قد علم می­کند:« حرف حالا را بزن بابا. گذشته را ولِلِش. حالا کی هستی، چی هستی؟» دنیا این طوری شده، ولی ما باز از چیزهای سوخت شده حرف می­زنیم»(2)
نویسنده­ی مجموعه داستان «متن خود یک کویر است» همان­گونه که زندگی می­کند، می­نویسد. این خود شاید یکی از نکات ممیزه­ی آثار او به شمار آید. چرا که داستان­هایش برتابنده­ی زندگی نویسنده در جهان بیرون متن است.
در باور بسیاری از مردم قهوه­خانه جایی است که اندیشه در آن رد و بدل می­شود. جایی است که او تضارب آرا را در آن می­بیند و می­شنود.
«من ناظر حرف­ها، شنیده­ها و وقایعی که تعریف می­کردند، بودم. آدم­های «سوژه­ساز» را دنبال
می­کردم. کنارشان می­نشستم و به حرف­های­شان گوش می­دادم. مثل آن­ها حرف می­زنم. خودم را نسبت به مسائلی بی­خبر نشان می­دادم. هیچ کس فکر نمی­کرد که من می­نویسم. نویسنده برای آن­ها مفهومی دیگر داشت. نویسنده کسی بود که از زندگی شاهان و سرداران می­نوشت. من قهوه­خانه را مرکز زندگی کرده­ام» (3)
برخی از منتقدان داستان­های دانش­آراسته او را به مانند جمال­زاده قصه­گو و داستان­هایش را قصه
می­پندارند. به باور اینان او به مانند قصه­گویی خود روایت­گر تمامی اتفاقات موجود در داستان­هایش است.
خاصیت قصه و قصه گو بر خلاف اطلاعات با گزارش، انتقال ِ جوهری ناب چیزها و رویدادها نیست. قصه­گو غرقه می­سازد تا بار دیگر آن­ها را از زندگی وی بیرون کشد و بر این سیاق، ردپای قصه­گو، به سانِ  نقش ِ دستان ِ کوزه­گر بر کوزه­ای گلی، در قصه بر جای می­ماند. قصه­گویان مایلند تا قصه­ی خویش را با دادن شرحی از اوضاع و احوال شنیدن قصه آغاز کنند، اوضاع و احوالی که در خود از ماوقع قصه خبردار شده­اند، و یا این که قصه را به سادگی به منزله­ی تجربه­ی شخصی خود به شنوندگان عرضه می­کنند.
از این رو پس از خوانش آثار دانش­آراسته در مخاطب این احساس شکل می­گیرد که دانش­آراسته دارد برای مخاطبانش قصه تعریف می­کند؟
بر اساس تئوری عدمِ­ قطعیت بسیاری از تئوری­پردازان عرصه­ی ادبیات بر این عقیده­اند که یک اثر هنری خاصه ادبی  باید با عدم قطعیت همراه باشد. به عبارتی این مخاطب است که باید انتهای شعر یا داستان را بر اساس دریافت­های خود از متن تکمیل کند و در واقع آن را طوری پایان بخشد که خود می­پسندد اما گاه بر عکس اتفاق می­افتد چرا که ضرورت متن ایجاب می­کند تا نویسنده­ی اثر ادبی بر اساس تئوری­های موجود پیش نرود.
در داستانِ «پلنگ» نویسنده خود راوی داستان است اما وقتی بر خلافِ تئوری عدمِ قطعیت حضورِ خود را در جمله­ی پایانی داستان قطعیت می­بخشد در واقع برخلافِ میلِ مخاطب رفتار کرده و به نظر نگارنده­ی این متن، خالق اثر درست در جایی که مخاطب در انتظارِ عدمِ قطعیت نشسته، با قطعیت بخشیدن به حضورِ خود لذتی دو چندان را چاشنی متن می­کند.
 هرچند که برخی از منتقدانِ این مجموعه براین عقیده­اند:در داستان «پلنگ» وقتی راوی در پایانِ داستان صراحتاً عنوان می­کند که او بوده است صدای گربه را در آورده و نه خود گربه، داستان را تبدیل به حکایتی شفاهی می­کند که قابلیت خلق واقعیت­های متکثر را می­گیرد.
از جمله موارد آسیب­شناسی داستان­های دانش­آراسته خود محور قرار گرفتن او (نویسنده) در داستان­هایش است. در واقع در داستان­های دانش­آراسته تفاوت­ها و تضاد­های اجتماعی را شخصیت­ها به نقش نمی­نشینند بلکه او به عنوانِ دانای کل و من ِ برتر، شخصیت­ها را تنها در حدِ نامی باقی می­گذارد و خود را محور داستان­هایش قرار می­دهد.
برای نمونه او در داستان «نوه­ها» بر آن است تا خود همان­گونه که در سطرهای فوق به تحریر رفت روایت­گر کل داستان باشد. متأسفانه در این داستان شخصیت­ها پرداخته نمی­شوند و به عبارتی شخصیت­های داستان، داستان را پیش نمی­برند. از این نظر نام­هایی چون «علی قپاندار» و «نعمتی» هیچ تأثیری در متن نمی­گذارند. در حالی که رفتار نویسنده با شخصیت­هایش می­تواند به گونه­ای باشد که آن­ها را تبدیل به تیپی به یادماندنی کند. آیا شخصیت اول و دوم داستانِ داش آکلِ صادق هدایت هیچ گاه از خاطرِ مخاطب پاک خواهد شد.
اگر می­بینیم که برخی نوعِ نگاه دانش­آراسته را به داستان­نویسی (شکل رئالیستی) آن نمی­پسندند به این خاطر است که ذائقه­ی مخاطبین امروز تفاوت بسیار کرده است.
در واقع مخاطبِ امروز به لذت بردن از متن اهمیت بسیار می­دهد. مخاطب به دنبال هیجانِ وصف ناپذیری از متن است. مخاطب نمی­پسندد نویسنده رفتاری معلم گونه با او داشته باشد. او شاید
می­پسندد پس از خوانشِ متن، به نتیجه­ای که خود مایل است، برسد. نه آن که نویسنده بخواهد مخاطب را به آن برساند. مخاطبِ امروز سهمِ بیشتری از متن می­خواهد، مگر نه آن که متن خود یک کویر است!؟